خرید بک لینک

درباره سایت

پیوندگاه دانشجویان ملایر

سلام به همه بروبچه های گل ملایری!! به افتخار همه دانشجوها به خصوص از نوع ملایریاش. امیدواریم این وبلاگ جایی باشه که دوری ها رو برداره و موجب به وجود اومدن یه جو صمیمی بین همه دوستان بشه!!

سلام دوستای خوبم

حتما یه سر برید ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نرگس سلطان محمدی تاريخ: دوشنبه 29 آبان 1391 ساعت: 12:55

دلتنگـــــی


فقط یک اسم مستعار است


برای تمام حس هایی که


اسمشان را نمی دانیم


و هر کدامشان برای خود یک دلتنگـــــی اند

برچسب: نویسنده: نرگس سلطان محمدی تاريخ: يکشنبه 28 آبان 1391 ساعت: 21:10

بخون خييييييييلي بانمكه...

برچسب: نویسنده: نرگس سلطان محمدی تاريخ: شنبه 27 آبان 1391 ساعت: 17:44

سلام دوستای گلم

 

فاطمه بشیرگنبدی هستم ورودی ۹۱رشته مهندسی کامپیوتر دانشگاه بوعلی

این از معرفی

و اینکه بدونید به تمام بچه های ملایری چه دور و چه نزدیک احترام میذارم

و با تمام وجود دوستتون دارم

راستی قالب قشنگی انتخاب کردین

اینم بگم اگه میشه و مقدوره هرکس نظرات پستی که خودش گذاشته تایید کنه....

ممنون از مدیران وبلاگ بابت همه چی............

راستی راستی من وب خودم رو تو وبلاگ لینک کردم بهم سر بزنید همشهریای گلم

بازم مرسی

                                               

برچسب: نویسنده: نرگس سلطان محمدی تاريخ: شنبه 27 آبان 1391 ساعت: 16:40

سلام خدمت همه ی بچه های گل ملایری چه اونایی که تو وبلاگ هستن چه اونایی که نیستن ......................

 

من نرگس سلطان محمدی ام دانشجوی رشته مهندسی کامپیوتر دانشگاه بوعلی ومطلب دیگه ای که میخواستم خدمت گل تون 

بگم در رابطه با این ایامه اول اینکه این ایام سوگواری رو خدمتتون تسلیت میگم وامیدوارم به بهترین شکل از این ایام که

پراز معنویته بهره ببرید و دیگه نظرتون رو راجع به پوشیدن لباس مشکی توی این ایام میخواستم بدونم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

(خانوما مقنعه وشال گردن مشکی وآقایون پیرهن یا شال گردن مشکی نظرتون چیه؟؟)

 

برچسب: نویسنده: نرگس سلطان محمدی تاريخ: جمعه 26 آبان 1391 ساعت: 22:33

سلاملكم!!

اول باید تشکر کنم از خانم سلطان محمدی که این پيشنهاد جالب رو دادن...(منظورم ساخت همین وبلاگ بود!)

خوب!

بعد از nتا پست که گذاشتم!!حالا خودمو معرفی میکنم!!

علی زمانی هستم دانشجوی رشته مهندسی مکانیک دانشگاه بوعلی ورودي 91...

مخلص تمام بروبچه های گل ملایری ام هستیم

 

!! پرچم ملايريا بالااااااااااااس!!!!!

برچسب: نویسنده: نرگس سلطان محمدی تاريخ: جمعه 26 آبان 1391 ساعت: 18:04

با سلام!اول از همه تشکر میکنم از بچه ها که با ساختن این وب باعث شدن ما حداقل همشهریامونو بشناسیم فقط ای کاش اول همه خودشونو معرفی میکردن.....خب حداقل من یکی خودم این کارو میکنم...من پرنیان شعبانی نژاد هستم دانشجوی رشته مهندسی صنایع ورودی۹۱ امید وارو بتونم نقش مفیدی تو این وب داشته باشم ....بازم ممنون.یا علی

برچسب: نویسنده: نرگس سلطان محمدی تاريخ: جمعه 26 آبان 1391 ساعت: 17:45

زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند.از حرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است.در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم. یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است. در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن بهخانه شان زنگ می زد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می شد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی کرد :گاو و گوسفند ها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون می روید، یادتان نرود در خانه راببندید. درس ها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر می شود. بزودی برمی گردیم…چند روز بعد پزشک ها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن پیش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالی که گریه می کرد گفت: « اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه ها باش.» مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «این قدر پرچانگی نکن.» اما من احساس کردم که چهره اش کمی درهم رفت. بعد از گذشت ده ساعت که زیرسیگاری جلوی مرد پر ازته سیگار شده بود، پرستاران، زن بی حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود. مرد از خوشحالی سر از پا نمی شناخت و وقتی همه چیز روبراه شد، بیرون رفت و شب دیروقت به بیمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب های گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بی هوش بود. صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمی توانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود. از اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن می خواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد می خواست او همان جا بماند. همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد. هرشب، مرد به خانه زنگ می زد. همان صدای بلند و همان حرف هایی که تکرار می شد. روزی در راهرو قدم می زدم. وقتی از کنار مرد می گذشتم داشت می گفت: گاو و گوسفندها چطورند؟ یادتان نرود به آنها برسید. حال مادر به زودی خوب می شود و ما برمی گردیم.یک بار اتفاقی نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن همگانی نیست. مرد درحالی که اشاره می کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا این که مکالمه تمام شد. بعد آهستهبه من گفت: خواهش می کنم به همسرم چیزی نگو. گاو و گوسفندها را قبلا برای هزینه عمل جراحیش فروخته ام. برای این که نگران آینده مان نشود، وانمود می کنم که دارم با تلفن حرف می زنم.در آن لحظه متوجه شدم که این تلفن برای خانه نبود، بلکه برای همسرش بود که بیمار روی تخت خوابیده بود. از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بین شان بود، تکان خوردم. عشقی حقیقی که نیازی به بازی های رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد و شمع روشن کردن و کادو پیچی و از اینجور جفنگ بازیها نداشت، اما قلب دو نفر را گرم می کرد

برچسب: نویسنده: نرگس سلطان محمدی تاريخ: جمعه 26 آبان 1391 ساعت: 3:47

گوشی موبایلمو برداشتم و رو صفحه اش دارم "ها" می کنم، می گه:

 

می خوای تمیزش کنی؟

می گم: پَــ نَــ پـَــ ، دارم پیام صوتی بدون متن برا دوستم می فرستم!!!

 


صبح امتحان پایان ترم به بغل دستیم میگم:برسونی ها؟میگه:تقلب؟ 

گفتم: پـَـــ نــه پـَـــ سلام گرمم رو به بابات

 


 سر جلسه امتحان به دختره میگم سواله ۸ چی میشه؟میگه تقلب میخوای؟

 

میگم پـَـــ نَــ پــَــ میخوام ببینم سطح علمیت درچه حد با خانواده بیایم خواستگاریت

 

 


با دوستم تو پارک بودیم گفتم بریم رو چمنا؟ گفت:» بشینیم؟

اینجا بود که به کاربرد مفید پــَ نه پـــَ پی بردم و گفتم پــَ نه پـــَ بِچَریم؟


استاد بهم داده  2 رفتم پیشش میگم استاد میشه چند لحظه وقتتون بگیرم….؟

میگه نمره میخوای ؟؟ گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ واسه امر خیر مزاحم شدم ، مارو به غلامی بپذیر!

 


رفتم در مغازه گفتم آقا نوشابه دارین؟ یارو گفت : مشکی دیگه! گفتم :

 

پ... گفت: گمشوبیرون بی شعورعوضی! این چیه یاد گرفتن خودشونو

 

مسخره میکنن. گفتم : بابا میخواستم بگم پنیر هم میخوام. کلی

 

معذرت خواهی کرد و از خجالت من دراومد بعدش گفت: پنیر بسته

 

ای؟؟ گفتم: پ نه پ! متری؟؟ گفتم و فرار کردم!!!!

برچسب: نویسنده: نرگس سلطان محمدی تاريخ: پنجشنبه 25 آبان 1391 ساعت: 23:21

نخستین بار گفتش کز کجایی؟
مبادا هم محل، هم خاک مایی؟
چرا این دختر همسایه مان را
تو کردی خواستگاری بی خبر،ها؟!
چرا اورا تو کردی انتخابش؟
بگفتا: مطمئنم از جوابش!
بگفتا: نرخ مهرش با تو گفته؟
بگفت: آن را که داده، کی گرفته؟!

صورت کامل شعردرادامه مطلب....

برچسب: نویسنده: نرگس سلطان محمدی تاريخ: پنجشنبه 25 آبان 1391 ساعت: 16:38

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ... من نیستم

گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم

سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا برنیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود

مرد راهم باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم.

 

 

بدو برو یه نظر بذار........

برچسب: نویسنده: نرگس سلطان محمدی تاريخ: پنجشنبه 25 آبان 1391 ساعت: 15:21

بهترین ماشین ایرانی پراید
گرچه گاهی قاتل جانی پراید!
بینمت اکنون به هرجا و مکان
جانشین خوب پیکانی پراید
بسکه محکم هستی و سفت و قوی
مثل تانک جنگ میمانی پراید!
چشم بی پولان همه بر روی تو
چون که امید فقیرانی پراید
اغنیا سوی فراری می روند
درد ماها را تو درمانی پراید
هر کجا باشد ژیان یا که رنو
توی آنجا مثل سلطانی پراید
دارد اکنون اصغری و آتقی
مریم و مش مهدی و مانی پراید
یا که دارد بندری و ساوه ای
سیستانی و خراسانی پراید
گر که از مادرزنت سیری هنوز
هدیه اش کن بی پشیمانی پراید
من خجالت می کشم از وصف تو
بسکه داری حسن پنهانی پراید

برچسب: نویسنده: نرگس سلطان محمدی تاريخ: پنجشنبه 25 آبان 1391 ساعت: 0:11

 

 

 

استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می زنیم؟

 

 

 

چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می کنند و سر هم داد می کشند؟ 
شاگردان فکرى کردند و یکى از آن ها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می دهیم. 
استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست می دهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می زنیم؟

 

 

 

آیا نمی توان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می زنیم؟ 
,شاگردان هر کدام جواب هایى دادند امّا پاسخ هاى هیچکدام استاد را راضى نکرد. 
سرانجام او چنین توضیح داد: هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب هایشان از یکدیگر فاصله می گیرد.

 

 

 

آن ها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آن ها باید صدایشان را بلندتر کنند. 
سپس استاد پرسید: هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می افتد؟

 

 

 

آن ها سر هم داد نمی زنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت می کنند. چرا؟ چون قلب هایشان خیلى به هم نزدیک است. فاصله قلب هاشان بسیار کم است 
استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می افتد؟

 آن ها حتى حرف معمولى هم با هم نمی زنند و فقط در گوش هم نجوا می کنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر می شود. 
سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بی نیاز می شوند و فقط به یکدیگر نگاه می کنند. این هنگامى است که دیگر هیچ فاصله اى بین قلب
آن ها باقى نمانده باشد

 

برچسب: نویسنده: نرگس سلطان محمدی تاريخ: چهارشنبه 24 آبان 1391 ساعت: 23:50

لبخند                     این داستان خیییییییلی جالبه...

حتما بخونید

برچسب: نویسنده: نرگس سلطان محمدی تاريخ: چهارشنبه 24 آبان 1391 ساعت: 16:56

مرد یعنی کار و کار و کار و کار *  یکسره در شیفت های بیشمار

مثل یک چیزی میان منگنه * روز و شب از هر طرف تحت فشار

مرد موجی است هی در حال دو * جان بر آرد تا برآرد انتظار

او خودش همواره در تولید پول * لیک فرزند و عیالش پول خوار

با چه عشقی دائما در چرخشند * گرد شهد جیب او زنبور وار

چون که آخر شب به منزل می رسد * خسته اما با لبانی خنده بار

جای چای و یک خدا قوت به او * می شود صد لیست در پیشش قطار

از کتاب و دفتر و خودکار ، تا * اسفناج و پرتقال و زهرمار

آن یکی می خواهد از او شهریه * این یکی هم کفش و کیفی مارک دار

هر چه می گوید که جیبم خالی است * هر چه می گوید ندارم ، ای هوار

نعره می آید : "به ما مربوط نیست * ما مگر گفتیم ماها را بیار"

مرد یعنی آن که با پول و پله * می شود در خانه ، صاحب اعتبار

خلقتش اصلا به این خاطر بود * تا درآرد روزگار از وی دمار

منبع :

http://rasoolseidali.blogfa.com/post-43.aspx

برچسب: نویسنده: نرگس سلطان محمدی تاريخ: سه شنبه 23 آبان 1391 ساعت: 17:41

یک (روز) خانواده ی لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند. از آنجا
که لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند، هفت سال
طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن!
در نهایت خانواده ی لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک
کردند. در سال دوم سفرشان (بالاخره) پیداش کردند. برای مدتی حدود شش ماه
محوطه رو تمیز کردند، و سبد پیکنیک رو باز کردند، و مقدمات رو آماده
کردند. بعد فهمیدند که نمک نیاوردند!
پیکنیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود، و همه آنها با این مورد موافق
بودند. بعد از یک بحث طولانی،....

جوانترین لاک پشت برای آوردن نمک از خانه

انتخاب شد.

لاک پشت کوچولو ناله کرد، جیغ کشید و توی لاکش کلی بالا و پایین پرید، گر

چه او سریعترین لاک پشت بین لاک پشت های کند بود!


او قبول کرد که به یک شرط بره؛ اینکه هیچ کس تا وقتی اون برنگشته چیزی

نخوره. خانواده قبول کردن و لاک پشت کوچولو به راه افتاد.


سه سال گذشت... و لاک پشت کوچولو برنگشت. پنج سال ... شش سال ... سپس در

سال هفتم غیبت او، پیرترین لاک پشت دیگه نمی تونست به گرسنگی ادامه بده .

او اعلام کرد که قصد داره غذا بخوره و شروع به باز کردن یک ساندویچ کرد.


در این هنگام لاک پشت کوچولو ناگهان فریاد کنان از پشت یک درخت بیرون

پرید،« دیدید می دونستم که منتظر نمی مونید. منم حالا نمی رم نمک

بیارم»!!!!!!!!!!!! !!!!!

برچسب: نویسنده: نرگس سلطان محمدی تاريخ: سه شنبه 23 آبان 1391 ساعت: 16:51

نگاه کن که غم درون ديده ام

چگونه قطره قطره آب مي شود

چگونه سايهء سياه سرکشم

اسير دست آفتاب مي شود

نگاه کن

تمام هستيم خراب مي شود

شراره اي مرا به کام مي کشد

مرا به اوج مي برد

مرا به دام مي کشد

نگاه کن

تمام آسمان من

پر از شهاب مي شود

 

تو آمدي ز دورها و دورها

ز سرزمين عطرها و نورها

نشانده اي مرا کنون به زورقي

ز عاجها، ز ابرها، بلورها

مرا ببر اميد دلنواز من

ببر به شهر شعرها و شورها

 

به راه پرستاره مي کشاني ام

فراتر از ستاره مي نشاني ام

نگاه کن

من از ستاره سوختم

لبالب از ستارگان تب شدم

چو ماهيان سرخ رنگ ساده دل

ستاره چين برکه هاي شب شدم

چه دور بود پيش از اين زمين ما

به اين کبود غرفه هاي آسمان

کنون به گوش من دوباره مي رسد

صداي تو

صداي بال برفي فرشتگان

نگاه کن که من کجا رسيده ام

به کهکشان، به بيکران، به جاودان

 

کنون که آمديم تا به اوجها

مرا بشوي با شراب موجها

مرا بپيچ در حرير بوسه ات

مرا بخواه در شبان ديرپا

مرا دگر رها مکن

مرا از اين ستاره ها جدا مکن

 

نگاه کن که موم شب براه ما

چگونه قطره قطره آب مي شود

صراحي ديدگان من

به لاي لاي گرم تو

لبالب از شراب خواب مي شود

نگاه کن

تو ميدمي و آفتاب مي شود

 

 

a.z.k

 

برچسب: نویسنده: نرگس سلطان محمدی تاريخ: سه شنبه 23 آبان 1391 ساعت: 16:14

        آخر این هفته، جشن ازدواج ما به پاست / با حضور گرم خود، در آن صفا جاری کنید

ازدواج و عقد یک امر مهم و جدی است / لطفاً از آوردن اطفال، خودداری کنید

بر شکم صابون زده، آماده سازیدش قشنگ / معده را از هر غذا و میوه ای عاری کنید

تا مفصل توی آن جشن عزیز و با شکوه / با غذا و میوه ی آن جشن افطاری کنید

البته خیلی نباید هول و پرخور بود ها / پیش فامیل مقابل آبروداری کنید

میوه، شیرینی، شب پاتختی مان هم لازم است / پس برای صرفه جویی اندکی یاری کنید

گر کسی با میوه دارد می نماید خودکشی / دل به حال ما و او سوزانده، اخطاری کنید

موقع کادو خریدن، چرب باشد کادوتان / پس حذر از تابلو و ساعات دیواری کنید

هرچه باشد نسبت قومی تان نزدیک تر / هدیه را هم چرب تر، از روی ناچاری کنید

در امور زندگی، دینار اگر باشد حساب / کادو نوعی بخشش است، آن را سه خرواری کنید

گرم باید کرد مجلس را، از این رو گاه گاه / چون بخاری بهر تنظیم دما، کاری کنید

ساکت و صامت نباشید و به همراه موزیک / دست و پا را استفاده، آن هم ابزاری کنید

لامبادا، تانگو و بابا کرم یا هرچه هست / از هنرهاتان تماماً پرده برداری کنید

البته هرچیز دارد مرزی و اندازه ای / پس نباید رقص های نابه هنجاری کنید

حرکت موزون اگر در کرد از خود، دیگری / با شاباش و دست و سوت از او طرفداری کنید

کی دلش می خواهد آخر در بیاید سی دی اش؟ / با موبایل خود مبادا فیلمبرداری کنید

در نهایت، مجلس ما را مزین با حضور / بی ادا و منت و هر گونه اطواری کنید

 

a.z.k

برچسب: نویسنده: نرگس سلطان محمدی تاريخ: دوشنبه 22 آبان 1391 ساعت: 23:08

صبح یک روز سرد پائیزی روزی از روز های اول سال
بچه ها در کلاس جنگل سبز جمع بودند دور هم خوشحال

بچه ها غرق گفتگو بودند بازهم در کلاس غوغا بود
هریکی برگ کوچکی در دست! باز انگار زنگ انشاءبود

تا معلم ز گرد راه رسید گفت با چهره ای پر از خنده
باز موضوع تازه ای داریم آرزوی شما در آینده

شبنم از رو برگ گل برخواست گفت میخواهم آفتاب شوم
ذره ذره به آسمان بروم ابر باشم دوباره آب شوم

دانه آرام بر زمین غلتید رفت و انشای کوچکش را خواند
گفت باغی بزرگ خواهم شد تا ابد سبز سبز خواهم ماند

غنچه هم گفت گرچه دل تنگم مثل لبخند باز خواهم شد
با نسیم بهار و بلبل باغ گرم راز و نیاز خواهم شد

جوجه گنجشک گفت میخواهم فارغ از سنگ بچه ها باشم
روی هر شاخه جیک جیک کنم در دل آسمان رها باشم

جوجه کوچک پرستو گفت: کاش با باد رهسپار شوم
تا افق های دور کوچ کنم باز پیغمبر بهار شوم

جوجه های کبوتران گفتند: کاش میشد کنار هم باشیم

زنگ تفریح را که زنجره زد باز هم در کلاس غوغا شد
هریک از بچه ها بسویی رفت ومعلم دوباره تنها شد

با خودش زیر لب چنین میگفت: آرزوهایتان چه رنگین است
کاش روزی به کام خود برسید! بچه ها آرزوی من اینست

زنده یاد قیصرامین پور

 

 

 

ارسال توسط صارمي

برچسب: نویسنده: نرگس سلطان محمدی تاريخ: دوشنبه 22 آبان 1391 ساعت: 21:28

عکس های خنده دار, ترول, ترول خنده دار

برچسب: نویسنده: نرگس سلطان محمدی تاريخ: دوشنبه 22 آبان 1391 ساعت: 17:18

فرهاد و هوشنگ هر دو بیمار یک آسایشگاه روانى بودند. یکروز همینطور که در کنار استخر قدم مى زدند فرهاد ناگهان خود را به قسمت عمیق استخر انداخت و به زیر آب فرو رفت.
هوشنگ فوراً به داخل استخر پرید و خود را در کف استخر به فرهاد رساند و او را از آب بیرون کشید.
وقتى دکتر آسایشگاه از این اقدام قهرمانانه هوشنگ آگاه شد، تصمیم گرفت که او را از آسایشگاه مرخص کند.
هوشنگ را صدا زد و به او گفت: من یک خبر خوب و یک خبر بد برایت دارم. خبر خوب این است که مى توانى از آسایشگاه بیرون بروى، زیرا با پریدن در استخر و نجات دادن جان یک بیمار دیگر........

برچسب: نویسنده: نرگس سلطان محمدی تاريخ: دوشنبه 22 آبان 1391 ساعت: 17:18

تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت


بعدها فروغ فرخزاد اومده و جواب حمید مصدق رو اینجوری داده:...

ویه چیز جالبتر اینکه.......

برچسب: نویسنده: نرگس سلطان محمدی تاريخ: دوشنبه 22 آبان 1391 ساعت: 16:13

سلام خدمت بچه های گل ملایری....................

اگه پیشنهادی برای تغییر نام وبلاگ دارین در این قسمت نظر بذارین!!!

برچسب: نویسنده: نرگس سلطان محمدی تاريخ: دوشنبه 22 آبان 1391 ساعت: 13:28

ملایر در غرب ایران و جنوب شرقی استان همدان قرار دارد و بزرگترین شهر این استان به لحاظ مساحت است. این شهرستان دارای 4 بخش مرکزی، بخش جوکار، بخش سامن و بخش زند و 8 شهر تابعه است.

malayer ملایر

برچسب: نویسنده: نرگس سلطان محمدی تاريخ: يکشنبه 21 آبان 1391 ساعت: 20:09

صفحه بندی